تبليغاتX
قاطی پاتی
PictoFX Template Design Workshop
لطفا چند لحظه صبر کنید ...
 
   

سلام .امیدوارم حال همگی خوب باشه . نمیدونم چرا امشب اینقد  دلم  گرفته

شاید واسه  اینه که عاشق تابستونم و گرما و از سرما  بدم میاد

خوب فردا مدرسه هام باز میشه و بازم  شلوغ پلوغی خیابونا و صدای خنده ی بچه

با اون کوله پشتی هاشون که شاید  صبح  زود مامانشون پاشده و با ذوق براشون لقمه گرفته

یا باباشون لباسشونو اتو کرده (مثه بچه گیای خودم ).وای راستی فردا تولد بابای منو بابایه

یکی از عزیزترینامه .بابا جونامون تولدتون مبارک ایشالله سایه تون صد سال بالا سرمون

باشه.

اونایی  که بابا دارن قدرشو بدونن به خدا خیلی نعمت بزرگیه میتونین از اونا که بابا ندارن

بپرسین.خدا ایشالله  همه ی  باباهای رو که فوت کردن بیامرزه ( که حتما هم همینجوریه )

راستی من یه معذرت به بابام بدهکارم

بابا  جونم   ببخشییییییییییییییییییین ( خودش میدونه چرا )

خوب بگذریم فضا زیاد اندوهگین شد.

راستی الان دارم اهنگ مجید خراط ها رو گوش میدم

وای که صداش چقد قشنگه .میخواین شعر این اهنگو براتون بزام ؟

اره ؟ خوب باشه

           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر بار خواستم بهت بگم عاشق چشماتم

 پنهون کردم این حسمو ٬بدون خاطر خاطم

مجبور نیستی به من بگی دوسم نداری

اگه برم نمیتونی یه لحظه هم دوم بیاری

اگه دوسم داری بیا منم دلم پیش توإ  پیشت میمونم

اگر که دوسم نداری بی خبر از پیشم برو ٬برو بزار تنها بمونم

هر شب به یادت تا سحر بیدار می شینم چشم به در

شاید بیای تورو ببینم 

من و تو و خاطره ها دوست دارم بی انتها ٬عاشقترینم

تا پای جون هستم واست اگه بمونی

عاشق میمونم تا ابد خودت میدونی

اگه بری تا ابد از عشقت می خونم

از عشق تو با یاد تو ترانه هام زنده میمونن

( اگه دوسم داری بیا منم دلم پیش تو إ   پیشت میمونم

اگر که دوسم نداری بی خبر از پیشم برو ٬برو بزار تنها بمونم)

هر شب به یادت تا سحر بیدار میشینم چشم به در شاید بیای تورو ببینم

من و تو و خاطره ها دوست دارم بی ادعا ٬عاشقترینم

اگر که عاشقم باشی کم نمیزارم واسه تو اینو خودت بهتر میدونی

اگه بخوای باهم باشیم  میمونم پیشت تا ابد

تا پیش من تنها نمونی .

 اون که یه عمر میگفت تو این دنیا به جز من هیچ کسی رو نداشت

رفت و تو تنها ترین تنهاییام  ٬تنها منو تنها گذاشت

اگه دوسم داری بیا منم دلم پیش تو إ پیشت میمونم

اگر که دوسم نداری بی خبر از پیشم برو٬ برو بزار تنها بمونم.

 
پشت دریاها
   

 

قایقی خواهم ساخت


خواهم انداخت به آب


دور خواهم شد از این خاک غریب

 
 که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق


قهرمانان را بیدار کند


قایق از تور تهی


و دل از آرزوی مروارید


 همچنان خواهم راند


نه به آبی ها دل خواهم بست


نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند

 
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران


 می فشانند فسون از سر گیوهاشان

 
 همچنان خواهم راند


همچنان خواهم خواند


 دور باید شد دور


مرد آن شهر اساطیر نداشت


زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود


هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد


چاله ابی حتی مشعلی را ننمود


 دور باید شد دور


 شب سرودش را خواند


نوبت پنجره هاست


همچنان خواهم خواند


همچنان خواهم راند


پشت دریا ها شهری است


 که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است


بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند


دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است


مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند


که به یک شعله به یک خواب لطیف


خک موسیقی احساس ترا می شنود


و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد


پشت دریاها شهری است


 که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است


 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند


پشت دریا ها شهری است


 قایقی باید ساخت

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته شده «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما
مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،پسرت،
                                   john    
  
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

 

خداییش  حتما الان  میگین  این  به  اون  بالایی  چه  ربطی  داره  اخه  ؟؟؟

 

همینه  دیگه  اینجا   اسمه  وبلاگ  مطرح  میشه که  قاطی پاتیه

 

 

 
   

نشد یه قصری بسازم پنجرهاش آبی باشه
من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه
نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم
حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم
با همه التماس من نشد دیگه نره سفر
شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر
نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم
نه این که من نخوام برم نذاشت گلهارو ببینم
نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم
یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم
اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش
پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش
نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی
هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم
عجب چشای روشنی
باور نکرد یه موژشو به صدتا دریا نمیدم
یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم
راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه
من کجا و دیوونگی
چه جوری به حرفش گوش کنم
اون گفت بچسب به زندگی
خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم
اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم
نشد یه بار برسم به آرزوهای محال
یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال
نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم
گذشته کار از کارمون
دیر شده به خدا قسم
نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره
نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره
نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی
نشد بهم جواب بده
حتی بهم بگه بدی
نشد دوستت دارم بگه
به من که نه به دیگری
نشد یه بارم رد بشه
از روی شعرا سرسری
نشد یه کاری بکنه
که بدونم دوستم داره
آتیش گرفتم و یه بار
نگام نکرد بگه آره
نشد یه بار حرف بزنه
نزاره پای سرنوشت
نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت
نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم
نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم
نشد بره
نشد نره
نشد بخواد
نشد بیاد
نشد ولی
شاید بشه
واسم دعا کنید
زیاد...
از شما پنهون نکنم
یه حرفهایی بهم زده
گفته همین روزا میاد
اما هنوز نیومده
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها

راستش من از این مطلب خیلی خوشم اومد  امیدوارم شمام خوشتون بیاد

 

نوشته زیر ایمیل یک پسر مستمند برای خداست:

با سلام....

خدا جان!حر فهایم را توی نیمساعت باید برایت بنویسم.خودت می دونی که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفحه ی کلید چقدر عرق می ریزم.

خدا جان!از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که تو یک ایمیل داری که هر روز چکش می کنی٬هم خوشحال شدم و هم ناراحت.

خوشحال به خاطر اینکه می تونم درد دلم رو بنویسم و ناراحت از اینکه ما که توی خونه کامپیوتر نداریم .یک اتاقی مال اقا جان و ننه مان است ویک اتاق هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ و دو تا پشتی نو داریم که اکبر اقا بزاز٬خواستگار خواهرم زهرا برایمان آورده و یک کمد که همه چیزمون همان توست.

آشپز خانه مون هم توی حیاط هست که تازه اقا جان با آجر ساختش.من هم مجبورم برای اینکه به تو ایمیل بزنم  دو هفته برم پیش رضا ترمزی کار کنم تا بتونم پول یک ساعت کافی نت را در بیارم.

خدا جان٬جان هر کی دوست داری زود به زود ایمیل هات رو چک کن و جواب مرا بده.من چیز زیادی نمی خوام.

خدا جان٬اقا جانم سه هفته است هر دو تا کلیه هاش از کار افتاده و افتاده توی خونه.خیلی چیزی بدی است.

خدا جان !من عکس کلیه رو توی کتاب زیستم دیدم ٬اندازه لوبیاست.شکم اقا جان هم مثل نان بربری صاف است !برای تو که کاری نداره.اگه می شود یک دانه کلیه برایمان بفرست.من اقا جانم را خیلی دوست دارم.

الان بغض توی گلوی من است.ولی حواسم هست که این ادم های توی کافی نت که همه شیکن٬نوشته های مرا دزدکی نخوونند.چون می دونم حسابی به من می خندندو مسخره ام می کنند.

خدا جان ٬ اگر می شود یک کاری بکن این اکبر اقا بمیرد .ابجی زهرایم از اکبر اقا بدش می اد٬اما ننه می گوید که اکبر اقا شوهر زهرامان بشه٬وضعمون بهتر می شه. خدا جان٬اکبر اقا چهل سال داره و تا حالا دو تا زنش مردند٬ابجی زهرام فقط سیزده سال سن داره.

خدا جان الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حر فهای  روی صفحه کلیدروپیدا می کنم.

خدا جان اگر پول داشتم هر روز برای تو ایمیل می زدم.خوش به حال ادم های پولدار که هر روز براین ایمیل می زنند.تازه همایون پسر همسایمون می گفت با تو چت هم کرده ٬ خوش به حالش.

خدا جان اگر کاری کنی٬که حال اقا جانم خوب بشه خیلی خوب می شه.چون فول داده اگر حالش خوب شود برود سرگذر کار پیدا کنه و بعد که پول گیرش اومد یک دوش بخره بزاره توی مستراح.

خدا جان٬ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشه بدش می اد ولی اقا جانم میگه حموم خونه پولدارها هم توی مستراحشون هست.خدا جان ٬ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس ، پاکیه و گفته  هرگز به اینجور حمام ها نره.

ولی خدا جان راستش من خیلی از حموم رفتنم می گذره.بدنم بوی بد می گیره و هم کلاسی هایم بد نگام می کنن.

راستی خدا جون٬چه خوب شد به ما تلویزیون ندادی.یه بار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که ادم های توی تلویزیون چه غذا های خوشگلی می خورند ٬ حتماً خوشمره هم هست نه؟

تا سه روز نان و ماست اصلا به دهنم مزه نمی کرد .بعضی وقت ها٬ننه که از رختشویی بر می گرده با خودش پلو می آره.خیلی خوشمزه است. خدا جان.ننه میگه این برکت خداست٬دستت درد نکنه.

راستی خدا جان٬تو هم حتماً خیلی پولداری که خونه ات رو توی اسمون ساختی .تازه من عکس خو نه ی ییلاقی تو رو دیدم.همون که روی زمین هست و یه پارچه سیاه روش کشیدی.خیلی بزرگ هست ها.تازه اون همه مهمون هم داری ٬حق داری که روی زمین نیایی ٬ چون پذیرایی از اون همه ادم خیلی سخته.

ما اصلاً خونه مون مهمون نمی اد ٬چون ما اصلا کسی رو نداریم.ولی اقا جانم میگه که اگر کسی بیاد

ساعتش را می فروشه و میوه و شیرینی می خره.

ما مهمونی هم نمی ریم٬ چون ننه می گوید بد است که یه گله ادم برود مهمانی.

خدا جان وقت دارد تموم می شه ٬ اگه بیشتر پول داشتم می موندم و باز برات می نوشتم.ولی قول می دم دو هفته دیگه که مزدم رو گرفتم باز بیام و برات ایمیل بنویسم.خدا جان به خاطر اینکه درسهام خوبه از تو تشکر می کنم.

تازه به خاطر اینکه همه توی خونه همدیگر رو دوست داریم هم دستت رو می بوسم.

من می دونم که بعضی از ادم های پولدار خودکشی می کنن٬ولی من هیچ وقت خودم رو نمی کشم.

تازه خدا جان٬من ادم هایی رو می شناسم که حتی اسم کامپیوتر رو نشیدند بیچار ه ها ٬شاید از اونها هم دفعه ی بعد برات نوشتم.

خدا جان٬ نامه منو به کسی نشون نده و فقط خودت بخون.                صبر کن......

اخ جون٬پنجاه تومن دیگه هم دارم.خدا جان٬جوابم رو بده. فقط تو رو به خدا ٬به خارجی برام ننویس.چون زبانم خوب نیست هنوز.

اخ راستی خدا جان یادم رفت ٬حسن مون داره دنبال کار می گرده.یک کار بی زحمت براش جور کن.هادی هم ابله مر غان گرفته.اگه برات زحمتی نیست زودتر خوبش کن.حسین هم و قتی ننه میره رختشویی همش گریه می کنه.

ابجی فاطمه مون هم چشماش ضعیف شده ولی روش نمیشه به اقا جان بگه ٬چون میگه پول عینک خیلی زیاده.اگه میشه چشمای ابجیم رو هم خوب کن.

خب....وقت تمومه دیگه٬پدرم در اومد٬ خدا جان مهربان.اگه زیاد چیزی خواستم ٬معذرت می خوام ٬هنوز خیلی چیزا هست ولی روم نشد.دست مهربونت رو از دور می بوسم .راستی خدا جان ننه بزرگ ارزو داره که بره مشهد پا بوس امام رضا .یک کاری براش بکن بی زحمت.باز هم دست و پات رو می بوسم.

منتظر جواب و کلیه هستم.دستت درد نکنه

........................................

خواست دکمه ارسال رو بزنه ٬دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی رفت٬ یهو کامپیوتر خاموش شد.

خشکش زد.

صدایی ازپشت سرش گفت :اون سیستم ویروس داره ٬نگران نباش الان دوباره میاد بالا.

اسکناس های مچاله توی عرق کف دستش خیس شد.دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود.یک قطره اشک از گوشه چشمش غلتید روی گونه اش.

بلند شد٬ پول رو داد و از کافی نت زد بیرون ٬توی راه خودش رو دلداری می داد:

دو هفته دیگه باز میام...میام.

                

     با امید روزی که جهان از عدالت پر شود و ریشه ی فقر و گرسنگی از جهان برداشته شود.

                                                   امین یا رب العالمین

 

 
 

مهربانم !

چشمهایت را دوست دارم .مرابه یاد رویای سبز و دلپذیرم می اندازد. دنیا را بارها و بارها

در چشمهایت دیده ام . خودم دیدم که یک روز صبح خورشید پلکهایت را باز کرد و آرام آرام

از آن بیرون آمد .چشمهای خودم را نیز خیلی دوست دارم .چون هر وقت هوای بی تو بودن

سنگین می شود و دلم از فراقت آتش می گیرد آن قدر اشک میریزد و می بارد تا لایه ی شفافی

از عطر تو شعله ها را فرو بنشاند . هرشب بر بام رویاهایم می ایستم تا شاید دست در دست ماه

به دیدنم بیایی . هر چقدر که دور باشی دست فرشتگان را می گیرم و نیلوفرانه آن قدر از ستاره

ها بالا می ایم تا به تو برسم .

 
 

میگن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوس داری منو ببینی ؟ اگه نیمه شب بیای بیرون شهر کنار فلان باغ میبینمت مجنون که شیفته ی دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت .مجنون وقتی چشم باز کرد خورشید طلوع کرده بود .اهی کشید و گفت: ای دل غافل یار امد وما در خواب بودیم . افسرده و پریشون برگشت به شهر . در راه یکی از دوستانش اونو دید و گفت : چرا اینقد ناراحتی ؟ ! و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه ! اخه نشونه اینه که لیلی تورو خیلی دوس داره ! دلیل اول اینکه : خواب بودی و بیدارت نکرده و به طور حتم به خودش گفته اون عزیز دل من که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم ؟ و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار میشدی گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت. پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری ! مجنون سری تکان داد و گفت : نه ! اون میخواست بگه تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی خوابت نمی برد ! تورو چه به عاشقی ؟ بهتره بری گردو باز کنی !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

این لیلی  ا م عجب ادمی بوده بابا بیدارش  میکردی  دیگه  بیچاره رو مگه چی میشد؟؟

 
عنوان نداره
   

سلام به  همه ی  دوستای  گلم که  تو این  چن  وقته منو

فراموش  نکرده بودن .خیلی  ممنون که  بهم سر زدین

راستش   امتحاناتو فوت شوهر  عمه مو (که  خدا بیامرزتش )

هزار تا  مشکل  دیگه 

 باعث  شد  که  نتونم اپ  کنم  خوب  دیگه  چه میشه کرد 

زندگیه  و هزار بد بختی باید  بسوزیمو بسازیم

به هر حال  ناراحتی  بسه خسته شدم  از  بس یه  گوشه

نشستم غم خوردم  به  قوله شاعر  گفتنی: غمه دنیا رو بی

خیال غصه ی فردا رو بی خیال. بزن بالا نوشه جونت ما  اسو

پاسیم بی خیال (البته اون جمله ی  اخرو  زیاد باهاش  موافق 

نیستم ) به  هر  حال  شاعره  دیگه   روحیه ی لطیفی  داره

نباید  باهاش  مخالفت  کرد  .  سعی  میکنم بتونم  چیزای 

جدید و قشنگیو  براتون تو وب بزارم .راجبه عکسام تا  یکی  دو 

روزه  دیگه  مشکلشون حل  میشه .خوب  دیگه  زیاد حرف  زدم

خسته نشدین  که  ؟

پس فعلا

 
محبت
   

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد .او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم

بزند اما این کار خیلی سختی بود .

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای به پسرش نوشت و

وضعیت را برای او توضیح

داد : پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من

 نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست

 داشت .من برای این کار خیلی پیر شده ام .اگر تو اینجا بودی

تمام مشکلات من حل می شد .من میدانم اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می

زدی .دوستدار تو پدرت .

پیر مرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر به خاطر خدا مزرعه راشخم نزن ٬ من انجا اسلحه پنهان کرده ام .

صبح فردا ۱۲ نفر از ماموران  FBA   و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند   بدون اینکه اسلحه ای پیدا

کنند  پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟   پسرش پاسخ

 داد  پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار . این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام دهم .

 

www.neggar.blogfa.com

ــــــــــــــــــــ        ـــــــــــــــــــــــ                 ــــــــــــــــــــــ          

 

 

تو میروی و من فقط نگاهت می کنم تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم .بی تو ٬ یک عمر فرصت برای گریستن دارم .اما برای

 تماشای تو  همین یک لحظه باقیست .و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تورا داشته باشم .

 

 www.neggar.blogfa.com

 

 
حسنک کجایی؟
   

گاو ماما میکرد گوسفند بع بع میکرد .سگ واق واق میکرد و همه با هم فریاد میزدندحسنک

کجایی.شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود .حسنک مدت های زیادی است که به

خانه نمی اید او به شهر رفته و در انجا شلوار جین  و تی شرت های تنگ به تن می کند . او

هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی اینه به موهای خود ژل می زند .موهای

حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند .دیروز که حسنک

 با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

 

 

 

 

 
بیا ٬باشه
   

می خوام یکی رو بکشم چشاش مثه شما باشه ٬نه نقاش چشم شما فقط باید خدا باشه

من میدونم نمیدونید چقد شما رو دوس دارم ٬کم کمش فک میکنم قد ستاره ها باشه

من شنیدم شما میخواین از عشقتون دس بکشم ٬واسه یه عاشق میتونه این بدترین بلا باشه

من میدونم اون که میخواین باید چیا داشته باشه ٬چشاش باید سبز و موهاش رنگ خود طلا باشه

اما میخوام واسه یه بار جای شما نظر بدم کاش به جای اینا یه کم عاشق و مبتلا باشه

من همیشه تو رویاهام سئوالی از شما دارم ٬چرا میخواین دستای من از دستاتون جدا باشه ‍؟

راستش میترسم و لیکن ٬ شما کسی رو دوس دارین ؟الهی که تصورم واسه اره خطا باشه

الهی که یه روز بگید دوسم دارید حتی یه کم ٬تنها تقاضام از خدا شاید همین دعا باشه

انقد دلم میخواد یه بار بهم بگید کجا بودی؟بگم که جز پیش شما دل میتونه کجا باشه

اخر یه شب جواب دادید به نامه های بارونیم ٬مثل شما فقط میشه تو شهر قصه ها باشه

شاهزاده ی رویاهای نقره ای و خیس شبام ٬شماسفیدید همه ی دنیا باید سیا باشه

کوه بلند بیستون ٬با هفت تا طاق اسمون ٬باید پیش چشم شما بشکنه ٬خم شه ٬ تا باشه

صدای نازتون داره قلب منو میلرزونه ٬مگه میشه این لرزیدن فقط مال صدا باشه؟

یه جور تو قلبم اومدید که راه برگشت ندارید٬فکر میکنم این اومدن فقط کار خدا باشه

یه عصر پاییز بزارید سر بزارم رو شونتون ٬بزارید این دیوونتون ٬مثل پرنده ها باشه

دیگه گذشتم از جنون٬رد شدم از دیوونگی ٬یقین دارم که جام باید توی بیابونا باشه

پشت در قلب شما نشستم و در میزنم ٬خدا کنه واسه منه دیوونه اونجا جا باشه

به چشمای دریاییتون یه کم دقیق نگا کنید٬شاید یه ماهی اونجاها تو عالم شنا باشه

نگاتون اخر منو کشت به هرکی که دیدید بگید ٬بزارید اسمم لا اقل جزو دیوونه ها باشه

دیوونه ای که واستون عمرشو٬جونشو گذاشت ٬تا که یه با بهش بگید

من میخوامت  ٬ بیا ٬ باشه

 
لطفا انقدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بیاموزم .
   

به نام او که با اهدای شمس به فریاد مولانا رسید .

سلامم را می نویسم که زحمت گشودن لبهایت را برای پاسخ نبینم نکنه لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی ان هم از روی اجبار.

فدایت شوم همین که ته دلت چیزی مثل پاسخ دادن تکان بخورد برایم کافیست حقیقتش اینبار که برایت مینویسم نه شب است نه روز .

نازنین من! می شود بگویی با چه زبانی می توانم بگویم که پروانه ی پریشان نگاهم هنوز زیر دین نیلوفری شمع مهربانیهای

توست .من التماس کدام گلدان را بکنم که لطافت شمعدانیهایش را به پای حقارت وِِِِِاژه های بی تقصیرم بریزد.

تقصیر اسمان نگذار سرنوشت خودش اتفاقهای زندگیم را خط خطی کرده بود  خودش هم دلش به رحم امد و از خدا تو را برایم  امانت گرفت .

همیشه یک چکه از شب گذشته در سئوال و جواب و سرزنش های نیمه شب وجدان٬از خود میپرسم که تو

چگونه مثل هیچ کس نیستی ؟

کسی که هر روز بیشتر از دیروز به یاد توست       :            N 

 

 

 
میدونی...؟
   

میدونی اشک گاهی اوقات از لبخند با ارزش تره؟!

چون لبخند رو به هر کسی میتونی هدیه کنی ولی اشک رو فقط برای کسی میریزی که

 نمیخوای ازدستش بدهی.

 

                         

 

چتر برای چه ؟خیال که خیس نمی شود .

 

 

 
زاغکی...
   

زاغکی قالب پنیری دید به دهان گرفت و زود پرید به درختی نشست در راهی که از ان میگذشت روباهی .روباه میاد پای درخت و میگه چطوری جیگر؟جیگرتو بخورم خام خام .چه سری چه دمی ای ول بابا اخر سر و دمی تو به مولا ... نیست بالاتر از مشکی رنگی ... مشکی رنگ عشقه .یه دهن برامون اواز بخون بینیم کلاغ پنیرو گذاشت زیر بالشو گفت :انرژی هسته ای حق مسلم ماست.

 
   

راستی این هفته هفته ی معلمه

میخواستم از اینجا به همه ی معلمای

 خوب دنیا بگم ازتون ممنونیم به خاطر همه

 چیز اگه شما ها نبودین عشق معنی

نمیشد ((خیلی دوستتون داریم))

 

 

 

 

 
اینطوریه که دل همه ی ادما میشکنه
  اولین کسی که دوسش داری دلتو میشکنه و میره .دومین نفری که میای

دوسش داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و

میزاره میره .بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی

اون ادمی که هیچ وقت نبودی . دیگه دوستت دارم واست رنگی نداره ...

و اگه یه ادم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکنی که انتقام خودتو

ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ...

اینطوریه که دل همه ی ادما میشکنه

 

 

                                           

 صدا کن مرا.

صدای تو خوب است .

صدای تو سبزینه ئ آن گیاه عجیبی است .

که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

 

 

                          

 
بارون میاد جر جر...
 

بارون میاد جرجر

رو پشت بوم هاجر

هاجر دلش گرفته

تنها کنار مادر

 

دستای بی قرارش

قلب در انتظارش

دستای خشکیده و